![]() |
![]() |
|
| زندگی کردن ما مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم............همین. یا علی مدد. |
|
می شه یه بار بیای وبلاگتو ببینی؟
دلم برات خیلی تنگ شده! باور کن!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:16 توسط یه جنازه |
|
|
کجایی در شب جان؟ که زاری های من بینی! چو شمع از چشم گریان اشکباری های من بینی! کجایی که خندانم ز وصلت دوش می دیدی؟ که امشب گریه های زار، زاری های من بینی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:12 توسط یه جنازه |
|
|
ای عشق ویران می کنی
اقرار کن، اقرار کن...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 18:57 توسط یه جنازه |
|
|
ای گل ناز من، نغمه ساز من بی خبر مانده ای، از من و راز من ز بوی زلف تو، مفتونم، ای گل ز رنگ روی تو، دلخونم، ای گل من عاشق، زعشقت بی قرارم تو چو لیلی و من مجنونم، ای گل دل مو بی تو، دائم بی قراره بجز آزار مو، کاری نداره
سرو آزاد من، کی کنی یاد من خم شده قامتم، شاخ شمشاد من عزیزان از غم و درد جدایی به چشمونم نمونده روشنایی گرفتارم به داغ غربت و غم نه یار و همدمی، نه آشنایی گل من یار من، تویی دلدار من یار من یارمن، تویی غمخوار من سر راهت نشینم، تا ته آیی در شادی به روی مو، گشایی بی تو اشکم، ز مژگان تر، آیه بی تو، نخل حیاتم بی بر، آیه بی تو، در کنج تنهایی، شب و روز نشینم تا که عمر مو، سر آیه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 18:51 توسط یه جنازه |
|
|
دلم برای حافظ تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:31 توسط یه جنازه |
|
|
راستی امشب منو دعا می کنی؟ شایدم نفرین! به هر حال من دعات می کنم. همیشه زنده بمون عزیز من، همیشه! همیشه زندگی کن بهارمن، همیشه! همیشه بخند گلم، همیشه! همیشه........................... خدایا! کمکش کن. من که تا تونستم همه چی رو خراب کردم. خدایا خودت می دونی که نمی خواستم چیزی خراب بشه. خدایا خوب می دونی که من می خواستم همه چی رو درست کنم. خدایا! کمکش کن. خدای من. تو خدای منی! تو تنها کسی هستی که همه چی رو می دونی! خودت همه چی رو درست کن. آهااااااااااای مهربوووووووووون! ای خدا........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:18 توسط یه جنازه |
|
|
شهادت امام جعفر صادق علیه السلام
بر تمامی شیعیان، مسلمانان،................................ جهانیان تسلیت باد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 17:42 توسط یه جنازه |
|
|
دیشب سوار تاکسی شده بودم.
صادقی داشت می خوند. هنوز هم به هم ریخته ام.
یعنی می شه؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 16:44 توسط یه جنازه |
|
|
این شعر رو از یه وبلاگ دیگه برداشتم: کاش می شد که کنارم باشی همه دار و ندارم باشی کاش می شد که دراین شهر غریب تو تموم کس و کارم باشی آخر ای دوست چه عیبی دارد که تو آرام و قرارم باشی بی شک از غصه رها می گردم تا امید شب تارم باشی گر چه این فصل بهار است ولی دوست دارم تو بهارم باشی اول و آخر حرفم این است کاش می شد که کنارم باشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 16:22 توسط یه جنازه |
|
|
چجوری بگم دلم داره می ترکه تا باور کنی؟ با توام! تویی که هیچ وقت این وبلاگ رو نمی خونی. ...! خواهش می کنم، یه بار، فقط یه بار بیا اینجا رو ببین. فقط همین. خواهش می کنم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:39 توسط یه جنازه |
|
|
تنها ماندم، تنها ماندم تنها با دل بر جا ماندم چون آهی بر لب ها ماندم راز خود به کس نگفتم مهرت را به دل نهفتم با یادت شبی که خفتم چون غنچه سحر شکفتم دل من زغمت فغان بر آرد دل تو ز دلم خبر ندارد پس از این نخورم فریب چشمت شرر نگهت، اگر گذارد وصلت را ز خدا خواهم از تو لطف و صفا خواهم کز مهرت، بنوازی جانم عمر من، به غمت شد طی تو بی من، من و غم تا کی؟ دردی هست، نبود درمانم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:36 توسط یه جنازه |
|
|
یک نفس ای پیک سحری، بر سر کویش کن گذری گو که ز هجرش به فغانم، به فغانم، به فغانم ای که به عشقت زنده منم، گفتی ز عشقت دم نزنم من نتوانم، نتوانم، نتوانم من غرق گناهم، تو عذر گناهی روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی چون باده بجوشم، در جوش و خروشم من سر زلفت به دو عالم نفروشم همه شب بر ماه و پروین نگرم مگر آید رخسارت در نظرم چه بگویم؟ چه بگویم؟ به که گویم این راز؟ غمم این بس که مرا کس نبود دمساز |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 17:5 توسط یه جنازه |
|
|
امروزم اینجوری شروع شد.
دیگه می شه گفت که رسما تنها شدم. بیکار. همین. دیشب به یه بنده خدا گفتم برام استخاره بگیره، بد اومد. عوضش یه چیزی گفت که خیلی حال کردم. گفت تو استخاره ات اومده: خدا داره حال و روزت رو می بینه. می دونه داره چیکار می کنه. یا یه چیزی تو این مایه ها. یه مقدار آروم شدم. قبلا هم که همه اش می گفت صبر کن، ساکت باش، سر و صدا نکن. چشم. نه حرف می زنم، نه داد و بی داد می کنم، نه می بینم، نه می شنوم. خوبه؟ فقط دارم می ترکم. اینم خوبه؟ پس، یا علی مدد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 12:22 توسط یه جنازه |
|
|
خیلی دلم می خواست یه جورایی می اومدی وبلاگتو می دیدی. می دونم که بفهمی هم نمیای. شمع ها رو یادته؟ چقدر قشنگ بود همه چی! خدایا یعنی می شه؟ خدای من! چیکار کنم؟ همه اش می گی صبر کن. بابا! من آدمم. اگر می خوای اونجوری که دوست داری صبر کنم، یه ذره از صبر خودت بهم بده. خدا! چیکار کنم؟ کمکم کن. دستمو بگیر. دست دلمو بگیر. خدااااااااااااااا نکنه بی خیالم شدی و ولم کردی به حال خودم؟ نکنه...................... نه تو بزرگی، خدایی، مهربونی! دوستت دارم. کمکم کن! خداجون! تو رو به حضرت عباس کمکم کن. یا قمر بنی هاشم! یا باب الحوائج! نذار زمین بخورم. تورو خدا!!!!!!! خدا خدا خدا لااقل یه جوابی بهم بده تا بدونم کجای کارم؟ کجام؟ چیکار می کنم؟ چیکار باید بکنم؟ الهی شکرت............................................. ....................................................... .............................................. .................................... ........................... ................... .............. ....... ... . |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 20:16 توسط یه جنازه |
|
|
احساس می کنم این دنیا برام یه جزیره غیر مسکونیه.
تنها راه ارتباطم، همین وبلاگه. اونم با کسایی که نه منو می شناسن، نه من اونا رو! عجب دنیائیه این دنیای شما زنده ها!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 18:41 توسط یه جنازه |
|
|
این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم،از تو دارم این غرور عشق ومستی خنده بر غوغای هستی ای سیه چشم سیه مو از تو دارم، از تو دارم این تو بودی کز ازل خواندی به من درس وفا را این تو بودی کآشنا کردی به عشق این مبتلا را من که این حاشا نکردم از غمت پروا نکردم دین من، دنیای من، از عشق جاویدان تو رونق گرفته سوز من، سودای من، از نور بی پایان تو رونق گرفته من خود، آتشی که مرا داده رنگ فنا، می شناسم من خود، شیوه نگه چشم مست تورا، می شناسم دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو برنگردان
با غمت در آویزم از بلا نپرهیزم پیش از آن برم بنشین کز میانه برخیزم رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم، که هم آواز تو باشم دل به تو بستم به امیدت بنشستم که غزل ساز تو باشم چه شود نفس سحر، خبری ز تو آرد به کس دگر نکنم نظر، که دلم نگذارد رفتی و صبر و قرار مرا بردی طاقت این دل زار مرا بردی
کجا سفر رفتی؟ که بی خبر رفتی! اشکم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟ پا از من چرا کشیدی؟ که پیش چشمم ره دگر رفتی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 17:51 توسط یه جنازه |
|
|
شب رفت و شمع فرو مرد و پروانه سوخت ای وای من که قصه دل ناتمام ماند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 16:55 توسط یه جنازه |
|
|
آتش آن نیست که بر شعله آن خندد شمع آتش آن است که بر خرمن پروانه زدند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 16:59 توسط یه جنازه |
|
|
از روزي كه تو رفتي، پريده رنگ شادي
اما خورشيد مي تابه، مثه يه روز عادي
چطور هنوز پرنده، داره هواي پرواز؟
چطور هنوز قناري، سر مي ده بانگ آواز؟
مگر خبر ندارن تو رفتي از كنارم
چرا بهت نگفتن بي تو چه حالي دارم؟
به چشم خسته من، آسمون از سنگ شده
لعنت بر اين تنهايي، دلم برات تنگ شده
آفتاب نشسته روي گلهاي سرخ قالي
خيال تو كنارم، تو اين اتاق خالي
عطر تنت پيچيده توي اتاق خوابم
با تو چه جون گرفته، ترانه هاي نابم
از تو هزار تا قصه چه جاودانه ساختم
قلب پر از غرور رو چه عاشقونه باختم
شب، خود به ياد عشقت، به قتل خود نشسته
صد بار ازت بريده، صد بار ازت شكسته
اسمت به روي لبهام، توي ترانه هامه
بغض گرفته عشقت، تو غربت صدامه
قلب پر از سكوتم، دلتنگ از اين جدايي
بي تو ببين چه سرده، تابستونه تنهاييم
به چشم خسته من، آسمون از سنگ شده
لعنت بر اين تنهايي، دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 13:44 توسط یه جنازه |
|
|
یادش به خیر، رضا صادقی. چقدر دنبال آلبوم جدیدش گشتم. هی روزگار!!! هی زندگی!!! ای خدا.....................................! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:1 توسط یه جنازه |
|
|
اینو افتخاری توی یکی از آلبوماش که یادم نیست کدومه خونده، جالب بود: کجایی ای نازنین، گل مهتاب من بی خبر از من و این چشم بی خواب من بی تو در این شام غم، سر به دامان برم ای رخ تو شادی دل بیتاب من دامن شب را چراغان کنم دو چشم خود، ژاله باران کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:43 توسط یه جنازه |
|
|
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
خدایا، هر چی می دی قشنگه! حتی همین حال و روز من. لابد خودت دوست داری اینجوری منو ببینی! پس این خفت و خواری و ذلالت و بدبختی و بیچارگی و درموندگی زجر و عذاب و سختی تنهایی و غم و غصه و................. خلاصه هر چیزی که دارم رو ببین. خدایا شکرت. فقط... رفیق! هوای دلمو داشته باش. خونه خودتو می گم! داره می ترکه همین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 16:52 توسط یه جنازه |
|
|
دل من، چرا می خوای منو اسیر وفا ببینی؟ غنچه وفا نمونده، که تو بری اونو بچینی دل من، مگه آزار داری دیگه با وفا چیکار داری؟ آخه کو عشق کو محبت؟ باز می خوای منو تو خوار کنی روزگار منو تار کنی بمونم با درد وحسرت! از دست بی مهری و جور آدما دیگه به لب اومده جونم، به خدا کاش بشه توبه کنم عشقو از دل برونم نمی دونم باز دل من چی خیال داره؟ نکنه باز هوای عشق محال داره! یه روز می شه ای دل که تو تنها بمونی! تو تنها با غم دنیا بمونی! بیا تموم کن این حکایت افسانه چقدر؟ غصه چقدر؟ بسه ندامت! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 16:40 توسط یه جنازه |
|
|
این داستان رو از یه وبلاگ دیگه برداشتم: روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 12:19 توسط یه جنازه |
|
|
شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
خدایا! دلم گرفته! خدایا! چشمام دیگه نمی خواد ببینه! یا مقلب القلوب و الابصار خدایا! امشب چه شبیه؟ خدایا! یعنی باز هم می شه صبح رو دید؟ یا مدبر اللیل والنهار خدایا! حال و روزم رو ببین! یا محول الحول و الاحوال !!!!!!!!!!!!!!!!!!! حول حالنا الی احسن الحال خداااااااااااااااااااا دلم! داره می ترکه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 21:17 توسط یه جنازه |
|
|
دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو مگردان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 21:8 توسط یه جنازه |
|
|
بر کـُندهی تمام درختان جنگلی نام تو را به ناخن برکندهام اکنون تو را تمام درختان میشناسند... ديگر نام تو را تمام درختان گاه بهــــــار زمزمه خواهند کرد... ای بیخبر مانده زمن٬ ای دوست! ديگر تو را زمين و زمان ــ از برکت جنون نجيب من ــ با نام میشناسند... (منوچهر آتشی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 20:55 توسط یه جنازه |
|
|
هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چقدر تاریک است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 20:53 توسط یه جنازه |
|
|
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی شود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:6 توسط یه جنازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ یه مرده است.
مرده ای که مثل شما زنده ها نفس می کشه، می خوره، می خوابه؛ حتی می خنده اما مرده! چیکارش می شه کرد؟ ما هم اینطوری هستیم دیگه. مردن هم دنیایی داره برای خودش، فقط خیلی سخت و تلخه، خیلی. یا علی مدد. |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 |
|
RSS
|