![]() |
![]() |
|
| زندگی کردن ما مردن تدریجی بود / آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم............همین. یا علی مدد. |
|
فاصله ها! فاصله ها!
اونو به من برسونید
فاصله ها! فاصله ها!
درد منو نمی دونید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 13:7 توسط یه جنازه |
|
|
غریبه! خسته ای، خاموش و سردی شبی تلخ و عبوسی، مثل دردی منو با خودت ببر، یک روز از اینجا اگه فراموشم نکردی! غریبه! آی غریبه! آی غریبه! ببین دنیا، پر از رنج و فریبه غریبه! آی غریبه! آی غریبه! دلم تنگه، غریبه آی غریبه! غریبه! زندگی بی تو حرومه کتاب خاطراتم، ناتمومه تنم سرد و دلم آشفته، بی تو نمی دونم که خوشبختی کدومه؟ غریبه! مسکنت دشت کویره آخه دلم داره اینجا، می میره انگاری غافلی، از این دل من! یه روز میای می بینی، خیلی دیره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 13:1 توسط یه جنازه |
|
|
چه کنم با دل تنها؟ چه کنم با غم دل؟ چه کنم با این درد؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12:48 توسط یه جنازه |
|
|
هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه خدایا عشق من پاکه اگر چه عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه می گن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا هست هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو توی دستام تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 12:43 توسط یه جنازه |
|
|
یه جورایی احساس می کنم زمان زیادی برام نمونده. این روزها حال و روز یه مسافر رو دارم که قراره بره سفر اما نمی تونه به اطرافیانش بگه. هر چند گفتن فایده نداره، چون کسی باور نمی کنه! ازت خواهش می کنم اگر اومدی اینجا، تمام مطالبی رو که برات نوشتم رو بخون. اینو بدون همه این وبلاگ رو برای تو نوشتم. اینو بدون که حتی یه لحظه هم فراموش نکردم تو با من چکار کردی و من چطور جواب دادم. اینو بدون که تمام لحظاتم رو با تو پر کردم. اینو بدون که به خاطر تو زنده موندم. اینو بدون که به خاطر تو مردم. اینو بدون که... هر چند می دونم که هیچ کدوم رو باور نمی کنی! نمیدونم چرا دستام داره می لرزه؟ امروز صبح قلبم بدجور اذیتم کرد. خوشحال شدم...! فکر کنم این جزو آخرین نوشته هام باشه. امیدوارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:10 توسط یه جنازه |
|
|
دلم می خواد پرواز کنم. برم... دیگه نمی خوام اینجا بمونم... بدجور گم و گور شدم! دلم می خواد یکی پیدام کنه! از همه چی دارم خسته می شم. شده ام! خدایا! کی تموم می شه؟ اگر داری امتحان می کنی که... که من از اولش هم گفته بودم، اون شاگرد تنبله هستم. از اولش هم می دونستم اگر بخوای قبول شم باید بهم برسونی. وگرنه... خدایا! هیچی! فقط دلم می خواست صدات کنم، همینجوری! بعضی وقت ها اینطوری می شم. خدایا! فکر کنم چیز زیادی از دلم نمونده باشه. اونم تمومش کن. می دونم که زمان زیادی ندارم... توی این مدت هم دستمو بگیر! دست دلمو بگیر! خدایا! شکرت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:29 توسط یه جنازه |
|
|
نمی دونم کجای زندگی وایسادم! نمی دونم دارم به کجا می رم! نمی دونم چه اتفاقی داره واسم می افته! نمی دونم قدم بعدیم رو چه جور برمی دارم و کجا می ذارم! نمی دونم...! نمی دونم...! پس چرا انقدر آرومم؟ بازم نمی دونم! دلم به این گرم و خوشه که امام رضا حتما هوامو داره. فکر کنم به همین خاطر آرومم. نمی دونم...!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:18 توسط یه جنازه |
|
|
یار بی دستیم امام رضاست
همه هستیم امام رضاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:54 توسط یه جنازه |
|
|
خدایا کمکم می کنی، یه تصمیم درست بگیرم؟ هر چند فرقی به حالم نمی کنه. بعید می دونم زندگی رو دوباره احساس کنم. خدایا! زنده ام می کنی؟ یا حی و یا ممیت! زنده ام می کنی؟ زنده ام می کنی؟ خدایا! کمکم کن. می خوام دستمو بگیرم به زانوم و بلند شم. خسته شدم. خدایا! خودت گفتی بهت توکل کنیم. دستمو می گیری؟ دست دلمو می گیری؟ من نمی تونم، خودت باید بلندم کنی. ای مهربون خدا! تو خدای منی. کمکم کن. بلندم کن. همه چیم رو دارم از دست می دم. مهربون.
یا امام رضا! یا امام الرئوف! بازم با مهربونیت باهام رفتار کن. دستمو بگیر. آقا جون! خودت داری می بینی که دارم داغون می شم. آبروم داره پیش همه می ره. دارم می میرم. دلم داره می ترکه. کمکم کن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:31 توسط یه جنازه |
|
|
خدایا ازت ممنونم. خیلی بزرگی....... یا امام رضا. واقعا مهربونی.......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 14:59 توسط یه جنازه |
|
|
خدایا! دلم براش تنگ شده. چیکار کنم؟ تو خدای منی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:39 توسط یه جنازه |
|
|
خدای من! تو قشنگی، همه کارات هم قشنگن. هر چیزی هم که به ما می دی قشنگه. هر چیزی رو هم که می گیری لابد یه قشنگی توش هست. آبرو هم یکی از اون چیزاست. اینم که داری آبروم رو ازم می گیری، حتما قشنگه. پس، یا علی مدد. خدای قشنگم. شکر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 13:35 توسط یه جنازه |
|
|
دلم برات تنگ شده. دلم برای اون همه سبز بودن و سبز زندگی کردن تنگ شده. یعنی می شه یه روز دوباره پام به اون باغ سبز باز بشه؟ یه سوال! دلت چه رنگیه؟ من سیاهش کردم؟ اون کسی که من شناختم، باید همیشه سبز باشه، همیشه! حتی اگر یکی مثل من، لجن مالش کرده باشه. سبز باش عزیزم و بمون! دلم برات تنگ شده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:48 توسط یه جنازه |
|
|
به دریا گفتم
شبی راز دل
خروشید از غم
سر زد به سنگ ساحل
نگارا یک دم
از این موج غم
نبودم غافل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:30 توسط یه جنازه |
|
|
ز برای تو، از جان می گذرم ز دیار تو، گریان می گذرم اشک وآهم، زاد راهم می روم و دست دعا، برآسمان دارم دور از یاران، افتان خیزان می روم و دام بلا، به پای جان دارم من و سوز عشق و خانه به دوشی من و شام هجر و کنج خموشی ره بی پایانی دارم من سر بی سامانی دارم من من ازشهر تو، چون نالان می گذرم تنها سایه من، باشد همسفرم این عشق تو، مرا بنگر تا کجا کشانده دست از دلم بدار، که دگر طاقتم نمانده دل سنگت، کجا درد مرا می داند غم و رنج مرا، تنها خدا می داند
...نمی رم!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:28 توسط یه جنازه |
|
|
این نشان، ز کاروان، به جا مانده یک جهان، شرار تنها مانده در میان صحرا به درد خود سازد به سوز خود سازد سوزد از جفای دوران فتنه و بلای طوفان، فنای او خواهد به سوی او تازد من هم، ای یاران تنها ماندم آتشی بودم، در جا ماندم با این گرمی جان در ره مانده، حیران این غم خود، به کجا ببرم با این جان لرزان، با این پای لغزان ره به کجا، ز بلا ببرم می سوزم گرچه با بی پروایی می لرزم بر خود، از این تنهایی آتشی خو، هستی سوزم شعله جانی، بزم افروزم بی پناهی، محفل آرا بی نصیبی، تیره روزم کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ در ره منزل لیلی، که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:13 توسط یه جنازه |
|
|
ای بال پرواز دلم ای محرم راز دلم من بی تو تنها چو نی نالان از جدایی ها من، باغی از آیینه ام داغت، چراغ سینه ام بادا که یادت، کند روشن خانه دل را من، شبنم و صبح، بر برگ گل ها چون جوی تنها با شوق دریا، در اضطرابم دعای دل، شد بی اثر نشسته بر آیینه من، زنگار هوس چو مرغکی بی بال و پر شکسته دل، در سینه من، در کنج قفس ای بال پرواز دلم ای محرم راز دلم ای نیاز من آواز من سوز ساز من هر شب به یادت، چراغ دل، بر می افروزم تنها چو شمعی به داغ دل، بی تو می سوزم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:56 توسط یه جنازه |
|
|
دوستان شرح پریشانی من، گوش کنید داستان غم پنهانی من، گوش کنید غصه بی سرو سامانی من، گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی؟ سوختم، این سوز نهفتن تا کی؟ *** روزگاری من و دل، ساکن کویی، بودیم ساکن کوی بت عربده جویی، بودیم عقل و دین باخته، دیوانه رویی، بودیم بسته سلسله سلسله مویی، بودیم
خود کرده را، تدبیر نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:51 توسط یه جنازه |
|
|
تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو، در عمق لحظه ها، جاریست چگونه عکس تو، در قلب شیشه ها، پیداست چگونه جای تو، در جان زندگی، سبز است تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است، طنین شعر نگاه تو، در ترانه من چگونه می گردد، نسیم روح تو در باغ این جوانه من چه نیمه شب ها، چه نیمه شب ها که از پاره ای ابر سپید، به روی لوح سپهر تو را چنان که دلم خواست، ساخته ام تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این خانه است غبار سربی اندوه، بال گسترده است تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی دل رمیده من بجز یاد تو همه چیز را رها کرده است دو چشم خسته من، در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی تو نیستی که ببینی، تو نیستی که ببینی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:32 توسط یه جنازه |
|
|
از بزم طرب، باده گساران، همه رفتند ما با که نشینیم، که یاران همه رفتند نه کوهکن دلشده مانده است، و نه مجنون از کوی جنون، سلسله داران همه رفتند ما با که نشینیم، که یاران همه رفتند چون گر، که اندر پی هر قافله آمد ما مانده در این راه و سواران، همه رفتند زین شهر، شهیدان تو با جامه گلگون پاکیزه تر از ابر بهاران، همه رفتند ما با که نشینیم، که یاران همه رفتند از دست غمت، آینه داران، همه رفتند اندوهخوران، سینه فکاران، همه رفتند ما با که نشینیم، که یاران همه رفتند زان طوطی طبع تو، خموش است، غزالی آینه دلان، نکته گذاران، همه رفتند ما با که نشینیم، که یاران همه رفتند |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 11:19 توسط یه جنازه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ یه مرده است.
مرده ای که مثل شما زنده ها نفس می کشه، می خوره، می خوابه؛ حتی می خنده اما مرده! چیکارش می شه کرد؟ ما هم اینطوری هستیم دیگه. مردن هم دنیایی داره برای خودش، فقط خیلی سخت و تلخه، خیلی. یا علی مدد. |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 هفته سوم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 |
|
RSS
|